مرتضى مطهرى
521
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
يا يك نظريهء علمى - در هر رشتهاى - پيدا مىشود . بعد به هر علتى ، ولو به قول اينها به علت تكامل ابزار توليد ، آن فلسفه جاى خودش را به يك فلسفهء ديگر مىدهد . در اينجا چطور ؟ آيا آن فلسفه تبديل شد به اين فلسفه ؟ يعنى هموست كه در اينجا حقيقت ديگر پيدا كرده ؟ مثل بچهاى كه رشد بكند واقعاً ؟ اگر فلسفهاى افلاطون داشت ، بعد فلسفهء ديگرى ارسطو آورد ، آيا اين معنايش آن است كه همان فلسفهء افلاطون است كه به صورت فلسفهء ارسطو درآمده است ؟ يا فلسفهء ارسطو با اينكه از فلسفهء افلاطون استفاده كرده ولى آن را نسخ كرد و آمد جاى آن نشست ، و فلسفهء ديگرى آمد فلسفهء ارسطو را نسخ كرد و جاى آن را گرفت ؛ همان حرفى كه ما در باب اديان مىگوييم . ما اگر مىگوييم تكامل اديان ، هميشه كلمهء « نسخ » را به كار مىبريم . در نسخ و تكامل اديان ، هيچ وقت ما نمىگوييم واقعاً يك دين در سير تكاملى خودش تبديل به دين ديگر مىشود ، بلكه معنايش اين است كه دورهء آن دين منقضى مىشود ، و لذا تعبير « نسخ » مىآيد ، ناقصتر مىرود كاملتر جاى آن را پر مىكند و مىگيرد ؛ نه اينكه واقعاً همان ناقصتر عيناً همين شده است ، اين اوست ، همان دينى كه مثلًا مسيح آورده ، الآن هم همان دين مسيح است كه كم كم بزرگ شده و به صورت اسلام درآمده است ؛ نه ، آن نسخ شد و يك چيز ديگرى جايش را گرفت . مثال ديگر : مىرويم سراغ روابط اجتماعى ، يعنى به اصطلاح مكانيزم جامعه . يكى از چيزهايى كه تكامل پيدا مىكند مكانيزم خود جامعه است . جامعه هرچه ابتدايىتر باشد سادهتر است . سادهتر است يعنى چه ؟ يعنى تنوع و همچنين انسجام و وحدت در او كمتر است . در تكامل ، به قول اين آقايان چند چيز صورت مىگيرد . اول بايد كه اجتماع و تراكم يك عده اشياء باشد . اگر يك عده اشياء نباشد تكامل زمينهاى پيدا نمىكند ، يعنى اگر ما يك واحد و يك عنصر داشته باشيم ، تكامل در آن معنى ندارد ، بايد اول انبوهى از مواد جمع بشوند و اجتماع پيدا كنند تا زمينهء اولى تكامل پيدا شود . بعد از آن ، صرف اينكه انبوهى دور يكديگر جمع بشوند كافى نيست كه بگوييم به مرحلهء كمال رسيدهاند ؛ هر وقت اين انبوه در خودشان تنوع و تقسيم كار به وجود آوردند و به اصطلاح امروز ارگانيزه شدند يعنى تشكيلات در آنها به وجود آمد ، مجموعْ يك هدف داشتند و براى آن هدف واحد تقسيم كار شروع شد و به صورت اعضا درآمدند ، آنگاه مىتوانيم بگوييم به مرحلهء كمال رسيدهاند . امر ديگر اين است كه تقسيم كار اگر متشتت باشد باز هرج و مرج است ، بايد هدف واحدى در كار باشد و يك انتظامى همهء اينها را به سوى هدف واحد نظم بدهد . اين ، هم در تكامل طبيعى و هم در تكامل اجتماعى وجود دارد . جامعه هم اينجور است . جامعههاى ابتدايى ، مثل اينكه انسان الآن در زندگيهاى بدوى يا حتى در دهات برود ، آن هم يك زندگى اجتماعى است ، تشكيلات دارد ولى يك تشكيلات بسيار